دلم یه چیزی میگه زبونم یه چیزه دیگه
راستش دلم می خوادش!...
اما زبونم نه میگه وقتی حرف زهرا میشه میگم نه نمی خواد کسی باهاش حرف بزنه
اما تو دلم آتیشه تو دلم هیچ وقت کسی جای نمیگیره جز خودش...
میشینم با خدای خودم حرف میزنم آخه دیگه فقط به خدا اعتماد دارم
شاید خدا خودش حرفمو احساساتمو و... دلللللتنگیامو ....خودش به زهرا برسونه
من هیچ وقت دلم نیومد زهرارو ناراحت کنم هیچ وقت
زهرا جان شاید اینجا بتونم حرف دلمو بزنم چون جای دیگه نمیشه
ای خدا از صبح همش کار کن و تنها باش...
بعضی ووقتا اعصابم نمیکشه
گوشیمو میذارم سایلنت صداشم نشنوم
باز زنگ میزنن خونه :آقای مهندس هست؟
بابعضیا معامله میکنی بعد فرداش یادش میوفته باید کاری میکرد یا...
به این خاطر کلا گوشیمو گذاشتم کنار...
گل ؟
نظرات شما عزیزان:
|